اشتراکات تکان دهندهء کودکی و پیری

کودک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.»
پیرمرد گفت: «من هم همینطور.»
کودک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.»
پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.»
کودک گفت: «من خیلی گریه می کنم.»
... ... پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همین طور.»
«اما بدتر از همه این است که...» کودک ادامه
داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.»
بعد کودک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد.
پیرمرد با بغض گفت:«می فهمم چه حسی داری... می فهمم.»

امشب با دلیل دلم گرفت

تف به این دنیای نامرد،چقدر باید سیلی بخوری باز هم فراموش کنی و باز هم تکرار کنی اون چیزی رو که نباید تکرار

کنی،ای خدا آخه دیگه به کی میشه اعتماد کنی.

نمیدونم شاید هم حقم باشه که این اتفاقا برام بیافته،ولی آخه تا کی خدایا؟پس من کی باید سوسوی نور امید رو

تو زندگیم ببینم؟به اسم خودت قسم دوباره دارم میبرم،دارم خسته میشم،دیگه اینبار نه،نه دیگه طاقت ندارم چندبار

باید یه اشتباه و یه اتفاق تکرار بشه تا منِ بدبخت به هدف و مقصدم برسم.

خدایا اگه سهم من از این دنیا داشتنه هیچی هاست پس چرا پشت سر هم امیدوار و ناامیدم میکنی؟

آخه خدایا پس کی تصمیم داری که کاری کنی تا از اعتماد کردنم و دل بستنم و دوست داشتنم،پشیمون نشم

و لذت نه فقط خواریو ذلت تو زندگی سراغم نیاد؟پس کی آخه خدایا با توام؟میشنوی؟چقد باید داد بزنم تا

بشنوی؟ به اون اندازه که خون از گلوم راه بیافته کافیه؟یا به اون اندازه که گوشهای مردم را کر کنم و انگشت

نمای همگان شوم که مرتضی هم دیوانه شد؟به چه اندازه؟حداقل اینو بهم بگو تا تلاش کنم که صدامو بشنوی.

خودت که خبر داری که چی شده مگه نه؟آخه چرا؟

خدایا به خداوندیه خودت قسمت میدم که ببر منو دیگه بستمه اینهمه زجر،درد،خفت،خواری،دربدری خدایا

میشنوی؟

خدایا ببخشیدا جسارت نباشه شما بزرگه مایید،ولی خوب به هر حال میخوام بگم اگه نمیتونی بشنوی شاید

به سمعک نیازمند شدی و یک عینک ته استکانی تا بتونی ببینی و بشنوی درد و رنج فرزندانتو و یا شاید هم

مهره های شطرنجت رو؟!

خدایا نمیخوام کفر بگم ولی یه فکری به حال خودت کن تا بتونی یه فکری هم به حال ما دربه درها کنی، به

خودت قسم خیلی سخت شده زندگی کردن،نه اشتباه نشه از لحاظ مادی نمیگما،از لحاظ اعتماد،از لحاظ

فقط برای هم بودن نه برای همه بودن.خدایا به کدوم طرف داری ما رو هدایت میکنی؟آیا راه درسته؟

خدایا دلگیر نشیا بدجوری دلم پر،میخوام با چاقو توشو خالی کنم شاید که سبک بشه،همین!!!


دربارهء مادر

حکایت سپیده

مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.

بهار زندگی

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

احسان به پدر و مادر

یکی از وظایف مهم دینی و اخلاقی ما، احسان به پدر و مادر است. در قرآن کریم، چندین بار احسان به آنان، توصیه شده است. علامه طباطبایی رحمه الله در این باره نگاشته اند: «انیکی به پدر ومادر، پس از یکتاپرستی از واجب ترین واجبات است؛ همان گونه که آزردن پدر و مادر پس از شرک، از بزرگ ترین گناهان است». و در جای دیگری آورده اند: «در چند جای قرآن کریم، خداوند متعال، احسان به والدین را در کنار توحید و نفی شرک آورده است و پس از فرمان به توحید یا نهی از شرک، به احسان نسبت به پدر و مادر فرمان داده است». تأکید قرآن کریم بر احسان به پدر و مادر نشان از عظمت والای مقام آنان، در فرهنگ اسلامی دارد.

بزرگ ترین واجب

در قران کریم و روایات اسلامی، درباره نیکی کردن به پدر و مادر سفارش بسیار شده است. قرآن در وصف حضرت یحیی علیه السلام می فرماید: «اونسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود، و متکبر و عصیان گر نبود». و از زبان حضرت عیسی علیه السلام حکایت می کند: «مرا نسبت به مادرم نیکوکار گردانید و جبار و شقی قرار نداد». از این دو آیه برمی آید که هرکس به پدر و مادرش نیکی نکند، سرکش و بدبخت است. امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز می فرمایند: «نیکی کردن به پدر و مادر، بزرگ ترین واجب است».

زیباترین ستاره سپاس

مادر! تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی و لباس رنج و محنت ما را پوشیدی، اینک، حریر محبت فرزندانت را بپوش و شربت شهد عشق آنان را بنوش. مادرم، در گرامی داشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت از ما، بر آسمان پرمهرت می آویزیم. روزت مبارک باد.

بوسیدن پدر و مادر

بوسه، پیام محبت است؛ شعر ناسروده عشق است؛ تبلور بالاترین تکریم است؛ جلوه عملی عاطفه هاست. پدر و مادر بی شمارترین بوسه های محبت آمیز را از کودکی نثارمان کردند. اکنون که نهال وجود ما از آن محبت ها به پا ایستاده است و درخت زندگی آنان رو به فرسودگی نهاده، باید بهترین محبت ها و بی شائبه ترین عواطف را نثارشان کنیم. بوسیدن ابزار این مهر ورزیدن است. امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: بوسیدن پدر و مادر عبادت است.

ادامه نوشته

تصویری از پل صراط


((بیایید حداقل این پل را برای خودمان حفظ کنیم))

تصاویری از بهشت

ادامه نوشته

وعده به اعتراف هر عضو به صورت جداگانه

ای دنیای نامرد

دخترکه باشی چند کلمه برایت دیگر مفهومش را از دست داده

عشقم ,

عزیزم ,

خانومم ,

آرام آرام میفهمی دیگر حتی زیبایی صورتت هم زیاد مهم نیست.

... ... ... اولین چیز مهم,باکره نبودنت است.

دومین چیز, سایز سینه و باسن!

و بعدش لباس و زیبایی ....

دختر که باشی ...

مفهوم "فردا بابام اینا میرن شمال" میدانی چیست ...

دخترکه باشی ...

کلا خدا هم دلش به حالت میسوزد .

نمیدانم چرا بعضی پسرها نفهمیدن لازم نیست

کسی را به دروغ روی تشک ببرند!!! :|


ای کاش می شد

چی میشد به جای اینکه زنامون حجاب داشته باشن ،چشم مردامون

میشد حجاب زنامون







یک خاطره از مرحوم حسین پن

اکبرعبدی می‌گوید:

یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت

کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟

گفتم: آره

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و

هم احتیاجش داشت

ولی من فقط دوستش داشتم

خرابی

رابطه از اونجايي خراب ميشه كه تو ناراحتش كني و


ديگري آرومش...:|

حکایت عشق

حکایت بعضی عشقها شبیه قصه نوح است(طرف ازترس طوفان میادسراغت)
بعضی شبیه قصه ابراهیم(باید همه چیزتو براش قربانی کنی)
بعضی شبیه قصه مسیح(آخرش به صلیب کشیده میشه)
اما بیشتر عشقاشبیه قصه حضرت موسی هستن
(یه کم که دورمیشی یه گوساله جاتو میگیره)

بر گرفته از فیس بوک

سالگرد

سلام بچه ها

میدونید امروز سالگرد بهترین دوستم که پنج سال منو تنها گذاشته.

میدونید اسمش چیه؟ مهدی

مهدی برادرم بود که رفت یه مسافرت دور دیگه ام برنگشت،ای خدا خیلی دلم براش تنگ شده،آخه خودت میدونی

مهدی هم داداشم بود هم دوستم،حداقل بهش اجازه بده بیاد به خوابم.

میدونم که حتی لیاقت اینو ندارم که تو خوابمم ببینمش ولی آخه خیلی دلم برای دیدنش تنگ شده،تو میگی

چیکارکنم تا بتونم ببینمش،به خودت قسم هر کاری بگی میکنم،بگو دیگه زود باش،من میخوام آخه

اصلنشم اگه تو خودت یه داداش داشتی بعد یکی مثل خودت میومد و ازت میگرفتش چیکار میکردی؟

دلت نمیخواست ببینیش؟دلت تنگ نمیشد براش؟دلت لک نمیزد براش؟

خوب آخه خوش انصاف منم الان همونجوری شده دلم،بگو دیگه بگو چیکار کنم تا ببینمش؟خواهش میکنم نه نه

اصلاً التماس میکنمةدست داری ؟دستتو میبوسم،پا داری؟به پات میافتم،خداییش چیز زیادی میخوام ازت؟

یه لحظه دیدنه دیگه،دلمو نشکون،ببین تو زندگی خیلی وقتا دلم شیکسته،این دفعه رو بهم رحم کن بذار به

خواستم برسم دیگه

ببین اصلنشم تازشم باهات قهر میشما،پس الان میرم بخوابم که صبح ساعت هشت بریم بهشت زهرا،

اجازه بده بیاد تو خوابم دیگه باشه باشه.

پس من رفتم لالا بای بای

بادت نره ها خداجونی منتظرما،شب بخیر