سلام بچه ها

میدونید امروز سالگرد بهترین دوستم که پنج سال منو تنها گذاشته.

میدونید اسمش چیه؟ مهدی

مهدی برادرم بود که رفت یه مسافرت دور دیگه ام برنگشت،ای خدا خیلی دلم براش تنگ شده،آخه خودت میدونی

مهدی هم داداشم بود هم دوستم،حداقل بهش اجازه بده بیاد به خوابم.

میدونم که حتی لیاقت اینو ندارم که تو خوابمم ببینمش ولی آخه خیلی دلم برای دیدنش تنگ شده،تو میگی

چیکارکنم تا بتونم ببینمش،به خودت قسم هر کاری بگی میکنم،بگو دیگه زود باش،من میخوام آخه

اصلنشم اگه تو خودت یه داداش داشتی بعد یکی مثل خودت میومد و ازت میگرفتش چیکار میکردی؟

دلت نمیخواست ببینیش؟دلت تنگ نمیشد براش؟دلت لک نمیزد براش؟

خوب آخه خوش انصاف منم الان همونجوری شده دلم،بگو دیگه بگو چیکار کنم تا ببینمش؟خواهش میکنم نه نه

اصلاً التماس میکنمةدست داری ؟دستتو میبوسم،پا داری؟به پات میافتم،خداییش چیز زیادی میخوام ازت؟

یه لحظه دیدنه دیگه،دلمو نشکون،ببین تو زندگی خیلی وقتا دلم شیکسته،این دفعه رو بهم رحم کن بذار به

خواستم برسم دیگه

ببین اصلنشم تازشم باهات قهر میشما،پس الان میرم بخوابم که صبح ساعت هشت بریم بهشت زهرا،

اجازه بده بیاد تو خوابم دیگه باشه باشه.

پس من رفتم لالا بای بای

بادت نره ها خداجونی منتظرما،شب بخیر