خود نمی دانم
حرفــ مـی زنم مثـل همـہ امـا ؛
خيلـی وقت است مـُرده ام ـ…!
دلم مـی خـواهـد ببـارم و ڪسـی نپـرسـد چـرا ؟!
تـو چـہ مـی فهمـی ؟!
این روزهـا ادای زنـده هـا را در مـی آورم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ ساعت 9:36 توسط مرتضی
|
ما کار خویش را به خدا واگذاشتیم ؛در دل به غیر از تخم گل هیچ نکاشتیم ؛ چشم امید ماست به لطف خدا و بس ؛ وز غیر او امید و تمنا نداشتیم